السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

125

سيره معصومان ( فارسي )

كرد و فرمود : « ما كان لِنَبِيٍّ أَن يَكُون لَه أَسْرى حَتَّى يُثْخِن فِي الْأَرْض ، تُرِيدُون عَرَض الدُّنْيا وَ اللَّه يُرِيدُ الْآخِرَةَ . وَ اللَّه عَزِيزٌ حَكِيم . لَوْ لا كِتاب مِن اللَّه سَبَق لَمَسَّكُم فِيما أَخَذْتُم عَذاب عَظِيم . فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُم حَلالًا طَيِّباً وَ اتَّقُوا اللَّه إِن اللَّه غَفُورٌ رَحِيم . » « 210 » آن حضرت ( ص ) در آغاز جنگ ، مسلمانان را از كشتن بنى هاشم و ديگر كسان كه به رغم ميل خويش براى جنگ با مسلمانان بيرون آمده بودند ، منع كرد . آن حضرت مسلمانان را از كشتن عباس بن عبد المطلب نهى كرد و فرمود : عباس به اجبار بيرون آمده است . اين سخن پيامبر ( ص ) را نبايد حمل بر رودربايستى آن حضرت از بنى هاشم كرد . چرا كه خود وى علت آن را نيز بيان داشت و فرمود كه اينان به اجبار به جنگ آورده شده‌اند . بنى هاشم در باطن مسلمان بودند . با اين وجود بازهم پيامبر ( ص ) از آنها فديه گرفت و رودربايستى به خرج نداد . از عباس فديه خود و دو فرزند برادرش و هم‌پيمان آنها را گرفت . چرا كه عباس ثروتمند بود و آن سه ديگر تهيدست بودند . مضافا آن كه بنى هاشم ، جز ابو لهب ، همگى رسول خدا ( ص ) را در مكه يارى رسانده و از او دفاع كرده بودند . بنا بر اين سزاوار بود كه با آنها چنين برخورد شود . همچنين پيغمبر ( ص ) در مورد گروهى از مشركان سفارش كرد كه آنها را به پاس احساسشان به مسلمين در مكه و اقداماتى كه در جهت نقض صحيفه انجام دادند ، نكشند . يكى از اينها ابو البخترى بود . اما خود وى به جنگ پا پيش نهاد و كشته شد . سفارش پيغمبر ( ص ) در مورد بنى هاشم ابو حذيفه بن عتبه را كه يكى از مسلمانان بود ، به خشم آورد و گفت : آيا ما با پدران و برادران و قوم و خويش خود بستيزيم و عباس را رها كنيم ! به خدا قسم اگر عباس را ببينم هرآينه او را با شمشير از پا در خواهم آورد . عمر نيز گفت : رسول خدا مرا رخصت ده تا گردنش را به شمشير بزنم به خدا او نفاق ورزيد . اما رسول خدا اين كار را صلاح ندانست . در آن روز عباس و عقيل فرزند ابو طالب و نوفل بن حارث بن مطلب و هم‌پيمان بنى هاشم به نام عقبة بن عمرو اسير شدند . چون شب فرا رسيد ، اسيران در بند محبوس بودند . پيامبر آن شب بيدار مانده بود . اصحاب از وى پرسيدند : چه شده ؟ چرا نمىخوابى رسول خدا ؟ ! ايشان فرمود : نالهء عباس را از صداى زنجيرش شنيدم . مسلمانان با شنيدن اين سخن به سمت عباس رفته او را آزاد كردند و پيامبر هم خوابيد . چون اسيران را به مدينه آوردند ، پيغمبر ( ص ) به عباس گفت : براى خود و دو برادرت ، عقيل و نوفل ، و آن هم‌پيمانت ، عقبه ، فديه بده . تو توانگرى . عباس گفت : رسول خدا ! من بر اسلام بودم ،

--> ( 210 ) انفال / 67 - 69 ؛ پيامبر را روا نبوده است كه بردگانى باشدش تا در زمين كشتار كند . شما بهرهء دنيا را خواهيد و خداوند آخرت را خواهد و خدا عزتمند و تواناست . اگر نبود سرنوشتى كه از خدا پيشى گرفته است همانا در آن چه گرفتيد ، عذابى بزرگ از سوى خدا به شما مىرسيد . پس بخوريد از آن چه به غنيمت گرفتيد حلال پاكيزه و از خدا پروا كنيد كه خداوند آمرزگار مهربان است .